تبليغاتX
دهکده عشق
دهکده عشق
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
برای من کیستی؟

 

به تو نوشتن همیشه برایم سخت بود…واژگانی ندارم که مرا یاری کنند…

نمی دانم شاید تو خود نیز نمی دانی که برای من کیستی؟ چیستی؟

امیدی؟ رویایی؟ آرزویی؟ عشقی؟نه فراتر از عشق…شاید زندگی…شاید خالص ترین دار و ندارم که تنها از آن من است…تو بگو چیستی؟ شاید خود نیز نمی دانی…

یار منی؟ عشق منی؟ نه فراتر از عشق…عمر منی…زندگی من…شاید تنها کسی که امید منی برای عبور از کوچه پس کوچه های تاریک  خاطراتم…تو بگو برای من کیستی؟ خود نیز نمی دانی…

شاید تو نیز نمی دانی که چقدر بزرگی برایم …چقدر پر نوری حتی در سایه روشن خاطراتم،حتی در گذشته های بی فروغم که غافل بودم از روییدن تو ،از بودن تو،از دل دادن تو…

و چقدر پشیمانم،به اندازه ی تمامی غم های گذشته پشیمانم ،از تورا ندیدنم، از تورا ندانستنم…

اعتراف می کنم پشیمانم از آن غرورو آن صبوری...

چقدر دلسوخته و غمگینم از ندانسته آزردن تو، غمگینم از شکستن دل عاشق تو…

اما دلگیرم از سکوت تو،دلخورم از نگاه های ساکت تو،آزرده ام از آن شرم عاشقانه ی تو...

کاش نه اینگونه که پیش تر از این خبر از دل عاشقم می گرفتم. پیش تر از این نعمت با تو بودن را داشتم...

چقدر سخت است به تو رسیدن در هجوم سایه ها و در این  گمراهی اندیشه ها...

اما چه امید بزرگیست در دلم رسیدن به تو را...و دلم چقدر خسته است از نداشتن ها از این فاصله های اجباری، از این ترس های تکراری.دلم چقدر خسته است...

در این راه دراز قسمت من شب بود و شب است و تو تنها نوری، که پیوند می دهی مرا با آفتاب...تنها امیدی که می دانم می رسانی مرا به روز...

و اما روزی دیگر خواهد شد در کنار دل عاشق تو...روزی خواهد آمد و خواهد گذشت آنچه از دردها در خاطرمان مانده...

 من به این آروزی پاک ایمان دارم...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:10 توسط : من و نازی
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
نغمه تنهایی

 

 

 

 

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روحم من هم پر كشيد

 

ولي به خودم اميد دادم

 

به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

 

ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد

 

اری

 

واقعا دوست داشتنت بي ريا بود

 

بي ريا دوست داشت

 

بي ريا عاشق شد

 

بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت

 

درست مثل قاصدك

 

اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

 

قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

 

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

 

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

 

بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند

 

از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

 

مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

 

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

مدام بهانه تو رو مي گرفت

 

به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

هجران تو را باور نداشت

 

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

 

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

ازشون متنفر بودم

 

آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

 

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از سياوش بوده

 

شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

 

هيچ وقت تا اين اندازه تنها نبودم

 

تو قامت عشق را با رفتنت شكستي

 

از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند

 

از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد

 

ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند

 

ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند

 

اي عزيز دل

 

خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند

 

و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم

 

و زمزمه مي كنم

 

اي بهترين،  زيباترين و عاشق ترينم برگرد

 

اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

 

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

 

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

 

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:40 توسط : من و نازی
سه شنبه هجدهم دی 1386
عطر یاد تو

 

نازنينم!
باز عطر ياد تو،در خاطره ی اتاقم پيچيد!
باز مهربانی چشمهايت،
پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد!
باز گرمی دستانت،
روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!
نازنينم!
به شب و روز قسم!
به تلؤلؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه های درختان قسم!
به بی قراری بادهای سرگردان قسم!
به آواز قمری های حياتم قسم!
نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم!
نــــمی توانم!
نــمی توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!
نازنينم!
ايـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟
ايـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم؟
ايـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد، روشن نگه دارم؟
ايـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم
که کلمه ای حتی،از ياد نرود؟
قصه ی ايـــن همــه دلتنگی را،
با کدام قلم،برايــت بنگارم؟
آخــــر برای تک تک واژه های بی قراريم،
قلمها را طاقتی نيست!
.....
نازنينم!
به اندازه ی تمامـی ابرهای دنيــا،
دلم گرفته است!
به ديدار ايـــن دل غمگين بيا!
شانه هايــت را برای ايــــن هــمه بارش،کم دارم!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:45 توسط : من و نازی
دوشنبه هفدهم دی 1386
قسم به عشق

 

دوستت دارم

يك بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد

پس نگو، نگو كه روياي دور از دسترس خوش نيست، قبول ندارم .

گرچه به ظاهر جسم خستست.

ولي دل درياييست. تاب و توانش بيش از اينهاست.

دوستت دارم.

و تاوان آن هرچه باشد باشد.

دوست خواهم داشت بيشتر از ديروز باكي ندارم از هيچكس و هركس كه، تو را دارم عزيز.

يه روز از همين روزا روي شب پا ميذارم، توي قاب لحظه ها عكس فردا ميذارم، تا كه خوب خوب بشن زخماي دلواپسي، عشق و مرهم ميكنم روي دلها ميذارم.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : من و نازی
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
ابر بارون زده


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:49 توسط : من و نازی
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
تولد عشق

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:24 توسط : من و نازی
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
بی تو یک روز در این فاصله ها میمیرم ,,,

 

 

گفته بودی

 از غرورم، از سکوتم، خسته ای

من شکستم هر دو را
گفته بودم

از سکوتت،از غرورت، خسته ام

به خاموشی مغرورانه ات، شکستی تو مرا
با تو گفتم، از همه تنهايی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجيگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجريست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا هميشه با من باش
حتی اگر خاموشی...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:48 توسط : من و نازی
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
عشق و انتظار

 

برای پروانه شدن به دنبال بهانه ايم

و چه زيباست بهانه هايی که به دست خويش سرآغاز يک تحول می ناميم

لحظه هايی که در پيش است سرشار از اين بهانه هاست

برای لذت بردن از هر آنچه نامش زندگيست

سالروز تولد، سرآغاز آشنايی، سالگرد اولين لبخند، سال نو

آری سال نـو با معنای نو شدن

دور کردن گذشته های تلخ مدفون شده در زمان

زمان دوباره انديشيدن به تمام شکوفه های مهر

گرفتن و دادن هديه به رسم مهری که در دل نهفته

شادی شادی شادی شاد بودن برای اميدهای حاضر در زندگی

شاد بودن از وجود اينکه تو هستی

و از اينکه هنوزم همدمی برای درک احساس خوبی باقيست

و چه زيبا بهانه ايست آغاز اين زمان که آنرا تحويل نو می ناميم

تحويل تمام معانی خوب ، تحويل مهر

تحويل عشق ، تحويل زندگی

شادباش گوی اين همه شگون هستم بر شما

که هميشه با قلب های تپنده از خوبی، پرشگونيد ...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:55 توسط : ع.م
چهارشنبه دوم اسفند 1385
عزیزم تو که عشق منی ...

 

                                                

آری عاشقم

يه عاشق چشم به راه

عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است

  در آتش فاصله ها سوخته است

 در گلدان باغچه تنهايی ها شکسته است

 و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است

آری من همانم که به او می گويند ديوانه

 به او می گويند آواره

من همانم که لحظه هايم را به ياد عشق مي گذرانم

 با ياد او اشك مي ريزم

 و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فرياد مي زنم

 تا تمام پنجره های خاموش با فرياد من روشن شوند...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:45 توسط : من و نازی
یکشنبه دهم دی 1385
فرشته عشق من...

 

 

اما هر دو می دانيم

 که اگر او بخواهد

 يک روز با فريادی بلندتر از سکوت!

چشم در چشم به هم خواهيم گفت...

تويي باور زندگی من

و من به پاکی گل ياس قسم خوردم

 جز با لبخند باران به اين عشق خدايي چشم ندوزم...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:22 توسط : من و نازی

RSS

> JavaScript Codes

JavaScript Codes